اينجا هم همينطور!!!
پنج شنبه شانزدهم دی 1389 | سيمرغ

پيرمرد روي نيمكت نشسته بود و كلاهش را روي سرش كشيده بود واستراحت مي كرد. سواري نزديك شد و از او پرسيد : هي پيري! مردم اين شهر چه جور آدمهاييند؟ پيرمرد پرسيد: مردم شهر تو چه جوريند؟
گفت: مزخرف !
پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور!
بعد از چند ساعت سوار ديگري نزديك شد و همين سؤال را پرسيد. پيرمرد باز هم از او پرسيد :مردم شهر تو چه جوريند؟
گفت: خب ! مهربونند.
پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور !!!!

 

کاوه اشتهاردی

در حکمی عجیب(ببخشید ولی مسخره) کاوه اشتهاردی مدیر مسئول روزنامه ایران با شکایت مهدی هاشمی به 6 ماه حبس تعزیری و 10 ضربه شلاق محكوم  شد. ای بابا بعداز سخنرانی جانانه ای که دادستان در نماز جمعه داشت ما فکر کردیم دیگه قوه قضاییه افتاده رد فتنه گرا و می خواد حالشونو جا بیاره . با این حکمی که دادگاه بی طرف داد حالم گرفته شد . ولی یکم که با خودم فکر کردم دیدم اون(مهدی هاشمی) باباش اکبر ... ولش کن ولی این ( کاوه اشتهاردی) باباش پست و مقامی نداره .آخه می دونید بنده خدا شهید شده .شهید شده ولی فکر نکنم دستش از این دنیا کوتاه باشه ... تازه شنیدم آقا کاوه گفته 500 صفحه مدرک علیه طرف داشته که انگار دادگاه بهش نگاه هم نکرده . آخه این چه انتظاریه شما داری کاوه جان ؟500 صفحه که سهله 50000صفحه هم که داشته باشی بابای اون می چربه به کل مدارکت . خلاصه که حالا باید پای لرزش بشینی ولی نگران نباش چون دادستان گفته برخورد جدی می کنیم ! ما هم کاری به کار کسی نداریم . ولی شلاق که خواستن بزنن بگو قربة الی لله .

نامزد شماره 5
دوشنبه بیست و نهم آذر 1389 | سيمرغ

ایام انتخابات بود و تمام شهر پر از عکس و بنر و کلی چیزهای رنگ و وارنگ . سر ظهر بود . دستانم را در جیب فرو کرده بودم و با شکم ته افتاده از خیابان عبور می کردم . شلوغ بود و پر سروصدا . من فقط سمفونی شکم خود را می شنیدم . با سرعت می رفتم که کسی دستم را گرفت و داخل یک اتاق کشید . به اطراف نگاه کردم . پر بود از عکس های یکی از نامزد های انتخاباتی . یک آقای با کلاس هم پشت میز نشسته بود و به من نگاه می کرد . با دست اشاره کرد . فهمیدم باید بنشینم . اول دستور داد تا برایم چای بیاورند و بعد شروع کرد به صحبت . تعجب می کردم چرا بر خلاف سایر ستادها ، این یکی اینقدر خلوت است . چشمم به اتاق مجاور افتاد .سفره ای پهن بود و کبابی به راه . چشمانم گشاد شد و آب دهنم راه افتاد . من که تا آن موقع به صحبت های مرد شیک پوش توجه نمی کردم ، حالا با انگیزه اینکه دلی از عزا دربیاورم مرتب سرم را بالا و پایین می کردم و یک خط در میان می گفتم : حرف شما متین است ، شما درست می فرمایید . خلاصه آنقدر سرم را تکان دادم که افاقه کرد و مرا برای صرف نهار دعوت کردند . بعد از کلی کلاس گذاشتن رفتم برای اینکه از خجالت شکم دربیایم . ته غذا را که درآوردم کلی از کاندید مورد نظر تعریف کردم و گفتم از قبل طرفدار پر و پا قرصش بوده ام و حتما به او رای خواهم داد و خلاصه به اندازه یک کباب از کسی که اصلا نمی شناختم تعریف کردم . چند روزی گذشت و روز رای دادن رسید . کلی ایستادم تا نوبت به من برسد . برگه را گرفتم . هر چه به مخیله ام فشار آوردم اسم طرف یادم نیامد . توی لیستی که به دیوار زده بودند هم هرچه چشم انداختم فایده ای نداشت . توی لیست غرق بودم که پیر مردی جلو آمد و از من خواست نام کاندید شماره 5 را از روی لیست برایش بنویسم . لبخندی زدم و نام نامزد شماره 5 را روی برگه پیر مرد و برگه خودم نوشتم. بعدها فهمیدم از قضا این دو نامزد دشمن خونی اند .

آرام براي هميشه
سه شنبه شانزدهم آذر 1389 | سيمرغ

پدر از اتاقش بيرون آمد .چشمهايش قرمز بود .سرعتش را زياد كرد .زير لب زمزمه مي كرد و به سمت حياط مي رفت .تا مادر چادرش را سر كند ، پدر بيرون رفته بود . مادر به دنبالش دويد . شنيدم كه مادرم مي گفت : «خدايا كمكش كن . » بيرون رفتم . داخل حياط نبودند . دويدم سمت كوچه . پدر سرش را ميان دو دست پنهان كرده بود و فرياد مي كشيد :« حيدر ...اينجا همه قتل عام شدند . پس نيروي كمكي چي شد ؟ حيدر ...حيدر...»به در حياط تكيه داده بودم و نگاه مي كردم . مادر جلو رفته بود و با گريه و التماس مي گفت :« احمد جان ! تو را به خدا بس كن . بيا بريم داخل .به خدا زشته .» پدر دستانش را مشت كرد و محكم به ديوار كوبيد . گيج و مات فقط نگاه مي كردم . مادر سعي مي كرد دستان پدر را بگيرد .مي گفت :«ببين احمد . دارند ما را مسخره مي كنند . » سرم را چرخاندم . چند جوان سر كوچه ايستاده بودند .مي خنديدند و سر تكان مي دادند .كمي آنطرف تر چند نفر  گوشي به دست ، داشتند از آب شدن پدر فيلم مي گرفتند .برگشتم ته كوچه را نگاه كردم .چند خانم و آقاي مسن گريه مي كردند . ديگر صداي پدر نمي آمد . جلو رفتم . پدر به حالت سجده افتاده بود . مادر چادرش را به دهان گرفته بود و بي صدا اشك مي ريخت . باز هم جلوتر رفتم . مادر سر پدر را روي زانو گذاشت . پدرلبخند به لب داشت ، اما مادر باز هم ميگريست . پدر آرام شده بود . آرام براي هميشه ...

ز نو آمد محرم
سه شنبه شانزدهم آذر 1389 | سيمرغ

روزی که الفبای انا العبد نوشتیم
گفتیم که ما نوکر ارباب بهشتیم
یک پیرهن مشکی و یک بیرق روضه
بانی شد و ما بنده ابلیس نگشتیم

 

فرا رسیدن محرم الحرام حسین (ع) را خدمت تمامی دوستداران اهل بیت تسلیت عرض می کنم.

ساعت دوازده
شنبه سیزدهم آذر 1389 | سيمرغ

 

ساعت دوازده

چمدانش را به سرعت بست .نمي خواست فرصت را از دست بدهد .به ساعت نگاه كرد .ساعت 9 بود . پدرش را به ياد آورد كه در خواب به او گفته بود : «ساعت 12 از شهر خودمان نزد من خواهي آمد .»

 

مردي در بوستان مركزي شهر نيويورك قدم مي زد كه ناگهان ديد سگي به دختر بچه اي حمله كرده است .مرد به طرف آنها دويد و با سگ درگير شد . سرانجام سگ را كشت و زندگي دختر بچه را نجات داد . پليسي كه اين صحنه را ديده بود به سمت آنها آمد و گفت : « تو يك قهرماني!!!»
روز بعد روزنامه اي نوشت : « يك نيويوركي شجاع جان دختر بچه اي را نجات داد .»
آن مرد مي گويد :« من نيويوركي نيستم. »
روزنامه اي ديگر با اصلاح اين خبر مي نويسد :« يك آمريكايي شجاع جان دختر بچه اي را نجات داد .»
آن مرد دوباره مي گويد :« من آمريكايي نيستم .»
از او مي پرسند : « خب ! پس تو كجايي هستي ؟»
مي گويد :«من ايراني هستم .»
روز بعد تمام روزنامه ها مي نويسند : « يك مسلمان تندرو ، سگ بي گناه آمريكايي را كشت !!!»

1- هک کردن ايميل صاحب وبلاگ

به طوري که هکر ايميل صاحب وبلاگ را هک کرده بعد براي ورود به وبلاگ به قسمت فراموش کردن پسورد وبلاگ ميرود.

در اين قسمت بايد ايميل صاحب وبلاگ زده شه تا پسورد وبلاگ به اين ايميل انتقال پيدا کند.پس هکر با در دست داشتن نام وبلاگ و داشتن پسورد ايميل شما ميتواند خيلي راحت به وبلاگتان دست رسي پيدا کند.

 

2- ايميل جعلي

حيله ديگر هکر ها فرستادن ايميل جعلي براي صاحبان وبلاگ است.به گونه اي که به طور دروغ خودشان را صاحب ارائه دهنده سرويس وبلاگشان معرفي ميکنند و ميخواهند از آنها که پسورد خود را براي آنها ايميل کنيد.

 

3-استفاده از صفحه هاي تقلبي

بعضي مواقع به شما آدرسهاي نا آشنا پيشنهاد ميشود.بعد از باز کردن اين آدرس ها صفحه اي شبيه صفحه لاگين(صفحه ورودي به وبلاگ شما که يوزر نيم و پسورد را ميخواهد)باز ميشود.ولي آيا هر صفحه شبيه به آن صفحه لاگين ما بايد مشخصاتمان را وارد نماييم.؟؟؟؟خير.زيرا امکان دارد اين مشخصات ما براي افراد غير معتمد فرستاده شود.

SEO چيست ؟
شنبه پانزدهم آبان 1389 | سيمرغ

seoيعني توليد کردن صفحات وبي که براي موتورهاي جستجو جالب و فريبنده هستند. بهينه سازي صفحات وب اين است که شما در نتايج يک موتور جستجوي بزرگ بيشترين امتياز را داشته باشيد. اهميت اين موضوع از انجا ناشي مي شود که اکثر مردم از موتورهاي جستجو براي رسيدن به مطلب يا محصول مورد نظر خود استفاده ميکنند.

شايد بتوان گفت که تقريبا همه افرادي که با وب آشنايي هر چند کمي دارند، حداقل براي يک بار هم که شده واژه ي SEO را شنيده اند.

غمي غمناك
سه شنبه چهارم آبان 1389 | سيمرغ

شب سردي است، و من افسرده
راه دوري است، و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده

مي كنم، تنها، از جاده عبور :
دور ماندند ز من آدم ها
سايه اي از سر ديوار گذشت،
غمي افزود مرا بر غم ها

فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني

نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است:
هردم اين بانگ برآرم از دل:
واي، اين شب چقدر تاريك است !

خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟
صخره اي كو كه بدان آويزم ؟


مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من، ليك، غمي غمناك است


تمامی حقوق مادی و معنوی " سیمرغ " برای " یوسف عامری " محفوظ می باشد!
طـرّاح قـالـب: شــیــعــه تـم بـه قــدرت "مهدی بلاگ